دكتر سيروس احمدي نوحداني
دانشيار جغرافیای سیاسی دانشگاه تربيت مدرس
در درس ژئوپلیتیک منابع و محیط زیست در مقطع کارشناسی ارشد، پرسشی مطرح کردم تا دانشجویان پیرامون آن بحث کنند. نتیجه مباحث به قرار زیر شد:
پرسش آغازین: آیا «منابع طبیعی» اساساً یک مفهوم هستیشناختی انسانمحور است، یا طبیعت، «هستیِ بالذات» دارد که ژئوپلیتیک (به بهانه منابع) با خشونت آن را به «ابژه» تبدیل میکند؟
ابتدا باید پاسخ داد که اصلاً منابع طبیعی، مفهومی انسان محور است یا خیر، بعد به این پرسش پاسخ دهیم که ژئوپلیتیک چیزی که هستی بالذات دارد را تبدیل به ابژه میکند یا خیر؟
نخست باید این را درنظر گرفت که اگر به این پرسش انسان محورانه نگریسته شود باعث میشود هستیِ بالذات طبیعت نادیده گرفته شده و در نتیجه طبیعت نه به عنوان یک هویت مستقل، بلکه صرفاً به عنوان ابزار قدرت شناخته شود و ژئوپلیتیک به عنوان یک مکانسیم قدرت از آن استفاده کند با توجیه اینکه طبیعت منبعی در جهت ادامه حیات زندگی انسانی است. با نگاهی کلی به صفت “منبع” در کنار طبیعت به این ایده خواهیم رسید که انسان این صفت را برای نیازهایش اختصاص میدهد و “منابع طبیعی” یک برچسب انسانی به طبیعت است برای توجیه استفاده از آن بدون درنظر گرفتن ذات و هویت مستقل طبیعت است. در واقع ابژه کردن عناصر طبیعت در ژئوپلیتیک آنها را به دستمایه رقابت تبدیل میکند. سیاستمداران این هستیِ کامل و زنده را تقسیمبندی و مکانیکی میکنند، آن را روی نقشه خطکشی کرده و نسبت به آنها ادعای مالکیت کرده و برای تصاحب آن جنگ راه میاندازد. در واقع طبیعت را از یک موجود زنده به یک شیء مرده برای تأمین نیازهای بشر و تجارت تبدیل میکنند.
تا به اینجای بحث، دو نکته اصلی مطرح است:
۱. «منابع طبیعی» یک برچسب انسانمحور است، نفت پیش از نیاز انسان، فقط یک ماده زیرزمینی بود تا يك منبع با ارزش.
۲. سیاستمداران این برچسب را به یک ابزار خشونتآمیز تبدیل میکنند – طبیعت را از «سوژه زنده» به «ابژه قابل تقسیم» و قابل تملك تنزل داده و روی نقشه خطکشی میکنند. حال پرسش تکمیلی اینجا مطرح میشود برای دور نشدن از اصل مسئله (یعنی نسبت هستی شناختی طبیعت و ژئوپلیتیک): اگر «منابع طبیعی» صرفاً یک برساخته انسانی است، آیا «حق بر طبیعت» هم یک برساخته است؟
یعنی: این «حق» هم فقط نسخهای پیچیدهتر از همان انسان محوری است، و ما دوباره طبیعت را به «ابژهای که باید از آن دفاع کنیم» تبدیل میکنیم؟ در این صورت، آیا هرگونه تلاش برای «نجات طبیعت» در چارچوب ژئوپلیتیک، خود بخشی از همان چرخه ابژهسازی نیست؟
– آیا «حق طبیعت» یک راه حل فلسفی است یا یک توهم انسان محور پیچیده؟
– آیا میتوان طبیعت را «سوژه» دانست بدون اینکه دوباره آن را در چارچوب حقوق انسانی تعریف کنیم؟
مثالی که میتوان برای روشن شدن موضوع مورد بحث در اینجا بیان کرد، جنگلهای آمازون است. براساس دیدگاه انسانمحور کلاسیک، حکومت برزیل میگوید: «جنگل مال ماست، چوب و معدنش منبع ماست» که این همان ابژه سازی برای سود است. اما فعالان جهانی براساس دیدگاه زیستمحور میگویند: «آمازون ریه زمین است، حق حیات دارد». یا قانون اساسی اکوادور به طبیعت «حقوق» اعطا میکند. آیا این «اعطای حق به طبیعت» واقعاً طبیعت را از ابژه خارج میکند، یا فقط آن را به ابژهای اخلاقی تبدیل میکند که باز هم انسان برایش تصمیم بگیرد؟
پاسخ به این پرسش تکمیلی از چند زاویه مطرح میشود، عدهای از دیدگاه الهی به این موضوع نگریسته و این را مطرح میکنند که چون طبیعت دارای جان است پس هستی بالغیر دارد، پس حق خود را از منبع بالاتری میگیرد. این حق را انسان نساخته است، بلکه صرفاً باید حقش را به رسمیت بشناسد. در واقع انسان حقی به طبیعت اعطا نمیکند، طبیعت فی نفسه دارای حق است. آن چیزی، آن کسی که طبیعت را خلق کرده، همان او حق را اعطا کرده، همانگونه که به انسان حق اعطا کرده است.
از دیدگاهی دیگر، هر اقدام یا تفکری در مورد طبیعت باعث میشود طبیعت به عنوان ابژه شناسایی شود. اما اینکه طبیعت حقی دارد و ما باید رعایتش کنیم، اول باید بپرسیم ما چرا خود را جدا از طبیعت میدانیم؟ انسان خود عضوی از این طبیعت است و در آن زیست میکند. این که برای آن حقی در نظر بگیریم، طبیعت را در حد یک ابژه قابل تصرف تنزل میدهد، و انسان خود را محق میداند در مورد محیط زیست حد و مرز تعیین کند. در اصل وقتی میگوئیم حق طبیعت، خودمان را محدود میکنیم که به آن صدمه نزنیم. یعنی انسان برای تخریب نشدن محیط زندگی خود و آسیب ندیدن خودش یکسری حد و مرز و دستکاری و اثر گذاری در طبیعت تعریف میکند.
در اینجا در این دو راهی گرفتار خواهیم شد که آیا قائل شدن حق برای طبیعت، روشی برای توجیه دست اندازی انسان به طبیعت است یا توهم برخاسته از ذهن بشر که چون خود را مالک هرچیزی میداند، پس خود هم برای طبیعت و ارزشهای درون آن حق تعریف میکند. این حق از چه جنسی است؟ Law یا Rights؟
۱. پرسش از هستیشناسی «منابع طبیعی»
مفهوم «منابع طبیعی» در گفتمان مدرن، بهظاهر، یک مفهوم خنثی و علمی به نظر میرسد؛ اما همین که چیزی را «منبع» مینامیم، پیشاپیش یک رابطه معین را مفروض میگیریم: رابطه سوژهای که نیاز دارد و ابژهای که باید برای رفع آن نیاز به کار گرفته شود. واژه resource در انگلیسی (re-source = «دوباره منبع شدن») و در فارسی «منابع طبیعی» بهصراحت دلالت میکند بر چیزی که «برای» انسان دوباره به جریان میافتد. بنابراین، «منبع بودن» یک صفت ذاتی ماده نیست؛ یک نسبت است (برچسب انسان ساخت)، یک نسبت هستیشناختی که در آن انسان خود را بهعنوان مرجع نهایی معنا و ارزش قرار میدهد.
مارتین هایدگر در مقاله «مسأله تکنیک» (۱۹۵۴) همین نکته را با مفهوم Bestand (به آلمانی یعنی موجودی، موجودی آماده بهرهبرداری) بیان میکند. در دوران تکنیک مدرن، رودخانه دیگر «رودخانه بهمثابه پدیدار» نیست؛ بلکه موجودی هیدروالکتریک است؛ جنگل، موجودی چوب و کاغذ است؛ انسان نیز Bestandِ نیروی کار است. «منبع» دقیقاً همان Bestand است: هستیای که تنها در افق سودمندی برای انسان معنا مییابد. بنابراین، پیش از هر تحلیل ژئوپلیتیکی باید بپرسیم: آیا ما واقعاً با «طبیعت» سر و کار داریم یا با «طبیعت بهمثابه منبع»؟ پاسخ دوم، بیتردید، یک برساخته انسانمحور است.
۲. طبیعت بهمثابه «هستیِ بالذات» در برابر نگاه ابژهساز
در برابر این نگاه، جریانهای هستیشناختی و اخلاقی گوناگونی قرار دارند که طبیعت را دارای «هستیِ بالذات» (being-in-itself) یا حتی «سوژهوارگی» میدانند از جمله:
الف) پدیدارشناسی مرلو-پونتی و «گوشت جهان» (chair du monde): معتقد است که جهان و بدن ما از یک گوشت واحدند؛ بنابراین، درخت، کوه، رودخانه بخشی از همان بافت وجودیاند که ما نیز در آن تنیدهایم. طبیعت در این نگاه، «دیگری بزرگ» است، نه ابژهٔ بیجان.
ب) هستیشناسی عمیق آرنه نس (۱۹۷۳) و اکولوژی عمیق: هر موجود زندهای «مرکز ذاتی ارزش» یا intrinsic value دارد، صرفنظر از سودمندیاش برای انسان. نس مینویسد: «ما نمیتوانیم بپرسیم چه چیزی برای انسان مفید است بدون آنکه بپرسیم انسان چیست؛ و نمیتوانیم بپرسیم انسان چیست بدون آنکه بپرسیم طبیعت چیست» (Naess, Arne, 1973).
ج) اخلاق لویناسی «چهرهٔ غیرانسان»: امانوئل لویناس مسئولیت را پیش از آزادی قرار میدهد. اگر «چهره» را از انسان به موجودات زنده تعمیم دهیم (همانکه در زیستاخلاق معاصر انجام شده)، آنگاه تخریب یک اکوسیستم، قتلعام غیرانسانی است؛ چون چهرهٔ بیشمار موجودات زنده را نادیده میگیرد.
د) فلسفهٔ پساانسانگرا: معتقد است موجودات غیرانسانی نیز «عامل» (actant) هستند. نفت، اورانیوم، آب، باد، همه در شبکهٔ کنشگران شرکت دارند. «منبع» خواندن آنها، خشونت معرفتشناختی است که شبکهٔ واقعی کنش را به رابطهٔ یکطرفهٔ سوژه-ابژه تقلیل میدهد.
۳. ژئوپلیتیک بهمثابه خشونت هستیشناختی
ژئوپلیتیک کلاسیک (از مکیندر و اسپایکمن تا مدلهای امروزی امنیت انرژی) دقیقاً بر همین تبدیل خشونتآمیز استوار هستند:
– نقشههای ژئوپلیتیکی، زمین را به «هارتلند»، «حاشیه»، «مناطق محوری»، «کریدورهای انرژی» و «گرههای راهبردی» تقسیم میکنند. این تقسیمبندیها، هستیِ بالذات سرزمین را نادیده میگیرند و آن را به صفحه شطرنج قدرت تبدیل میکنند.
– مفهوم «امنیت منابع» و «ذخایر استراتژیک» دقیقاً همان Bestand هایدگری است. در دکترین امنیت ملی آمریکا، لیتیوم بولیوی، کبالت کنگو، یا آب رودخانه نیل، دیگر «جهان زیستمند» نیستند؛ بلکه ابژه استراتژیکاند.
۴. پیامدهای اخلاقی و سیاسی این خشونت هستیشناختی
الف) عدالت زیستمحیطی: جوامع بومی و حاشیهای که با طبیعت رابطه غیرابژهساز دارند (مثل مردم بومی آمازون یا قبایل کرد کنار سد ایلیسو)، اولین قربانیان این نگاه میشوند.
ب) عدالت بیننسلی: وقتی طبیعت را صرفاً «منبع» میبینیم، نسلهای آینده به «مصرفکنندگان بالقوه منابعی که ما مصرف کردیم» تقلیل مییابند. این نقض آشکار اصل مسئولیت ما برای نسلهای آتی است.
ج) امکان صلح پایدار: تا زمانی که طبیعت ابژه رقابت ژئوپلیتیکی است، «جنگ بر سر منابع» اجتنابناپذیر میشود. اما اگر طبیعت را سوژه مشترک بپنداریم، همکاری بینالمللی بر سر حفاظت (نه بهرهبرداری) ممکن میشود (مانند مدل «صلح آبی» در حوضه رودخانه سنگال).
نتیجهگیری
«منابع طبیعی» یک مفهوم کاملاً انسانمحور و تکنیکی است که طبیعت را از «هستیِ بالذات» به «ابژه قابل بهرهبرداری» تنزل میدهد. ژئوپلیتیک مدرن، با تبدیل زمین به صفحه شطرنج قدرت و امنیت، این خشونت هستیشناختی را به نهایت میرساند. تا زمانی که این نگاه تغییر نکند، نه عدالت زیستمحیطی ممکن است، نه صلح پایدار، و نه حتی بقای تمدن انسانی. خروج از این بحران نیازمند یک پارادایم شیفتی هستیشناختی است از «جهان بهمثابه منبع» به «جهان بهمثابه خانه مشترک»، از «ژئوپلیتیک منابع» به «ژئوپلیتیک حیات». تنها در این صورت است که میتوانیم بهجای پرسش «چگونه منابع را بین دولتها تقسیم کنیم؟»، بپرسیم: «چگونه میتوانیم همراه با تمام موجودات زنده، در این سیاره زیست کنیم»؟
